تبليغاتX
مشق عشق
***در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من تا زمهرت برکنم تا فرصتی دارم***
 سوگند
 

ديروز كسي كه خيلي دوست داشتم دلم را شكست

براي شکستن شيشه دل نيازي به سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد می شکند

 

افسوس که تو هم شکستي

سوگند بي معرفت ديگران برات درس عبرت نبودن تازه خوبه شکستن قلبمو با گوشای خودت شنيدی حالا گفتی خوب موقعيته تا بشکن بشکنه منم بشکنم. ازت انتظاری ديگه داشتم ولی ....

پس

آره بخند و شاد باش براي اين دلي که تو هم موفق به شکستنش شدی 

تا که بوديم کسی پاس نمی داشت که هستيم

باشد که نباشيم و بدانند که بوديم .

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons------------Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386
 نارفیق






کاش می آمدی تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد مي زند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
اما اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
نگرانم .... نگرانم براي روزهايي که مي آيند تا از تو تاوان بگيرند
و تو ..... آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد ..... می دانم

من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر خودت
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد
تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و رفتي
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه یک فریب بود
دلی که براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتي
تا آنجا که توان داشتي فشردي
اما تو حتي نگاه هم نکردي ..... نگاه نکردي
می دانم نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست .... منم 
مني که دنيايم را به پايت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توي سرد دل
به چه سان اشک ريختم

که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و من تنها يه بازيچه ..... بازيچه
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم .... کاش
بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
روزها خواهد گذشت
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت
آنچه که با من و دلم روا داشتي
به تو بازخواهد گرداند
نه
 سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را آرزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا