تبليغاتX
مشق عشق
***در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من تا زمهرت برکنم تا فرصتی دارم***
 

باغبان در باز کن من مرد گلچین نیستم

 

 

من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم

|+| نوشته شده توسط ركسانا در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 I LOVE YOU

               در گذرگاه زمان

                            خیمه شب بازی دهر

            با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

         عشقها می میرند

                رنگها رنگ دگر می گیرند

                                      و فقط خاطره هاست

      که چه شیرین و چه تلخ

                               دست ناخورده بجا می ماند

                                 "مهدی اخوان ثالث"




وبلاگ  دوست خوبم  سوگند جون

http://taranomjooon.blogfa.com/

 می دونی دوست یعنی چی؟ یعنی: د: داشتن . و: اونی که . س :ستایش کردنش . ت: تمومی نداره.

 

اي کاش که معشوق از عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي!

 

قلبم رو شکستی ولی من بیشتر از قبل دوستت دارم چون حالا هر تکه از قلبم تو رو جداگونه دوست داره

 

هيچ كس لياقت اشك هاي تو رو نداره اگه داشت باعث اشك ريختنت نمي شد

 

ده شاخه گل برايت فرستادم نه تا طبيعي يكي مصنوعي يك كارت بهش ميزنم

 كه روش نوشته ام (( تا وقتي اخرين گل پژ مرده بشه دوستت دارم))

 

هرگز به دنبال كسي نباش كه بتوني با اون زندگي كني بلكه دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني

 

  اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه چشماتو ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم

 

وقتي به آسمون نگاه مي کني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن

 

مي دونستي اشک از لبخند با ارزش تره؟چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما فقط واسه کسي اشک مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

 

ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم

 

نمیگویم فراموشم نکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور

رفیقی را که میدانی

نخواهی رفت

از یادش

 

به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن من امروز به تو احتياج دارم نه فردا

 

 

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظرت بمونه

 

هرگز عشق را گدايي نکنيد زيرا هيچگاه چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در جمعه پانزدهم تیر 1386  |
 

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختنی ؟ گفت : نخریدند تمام شد.

*************

وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن!! خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی .

دکتر علی شریعتی

**************

دنیا گذرگاهی است

میان آنچه که اندیشیده ایم

و آنچه کرده ایم

دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست

این لعن تاریخ است

بر انسانی که خواست اما نشد

 *************

برادرم تو را دوست دارم هر که می خواهی باش

خواه در کلیسایت نیاش کنی خواه در معبد و یا در مسجد

من و تو فرزندان یک آیین هستیم

زیرا راههای گوناگون بین انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه برتر" هستند

همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد

 

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در دوشنبه هفتم خرداد 1386  |
 یانگوم



همانطور که مطلع هستید مدت زمانی است که سریالی با نام "جواهری در قصر" جمعه ها از شبکه دوم سیمای ایران پخش می شود برای افرادی که واقعاً فرصت کافی برای دنبال این سریال دارند پیشنهاد می کنم که آن را حتماً دنبال کنند. در ابتدا به نظر می رسد که این سریال بی محتوا و قدیمی است و حول آشپزی دور می زند ولی پس از مدتی که این سریال را دنبال کردید متوجه معنای عمیق نهفته در آن فیلم می شوید و با کمال تعجب شاهد جریانی عمیق در قلب و افکار خود می شوند تصور نمی شود هیچ سریال خانوادگی با محتویاتی این چنین بیان کننده زیبایی ها و تلخی ها ، استقامت ها و سستی ها تاکنون ساخته شده باشد شما در این مجموعه با افکار ، مشقات ، جریانات واقعی دختری کوچک همراه می شوید و او را تا بزرگی دنبال می کنید برخلاف افرادی که تصور می کنند این سریال مانند اوشین و هانیکو آن چنان جریانات زندگی را به تصویر می کشد باید عرض کنم این فیلم ساخت کره است و دارای محتویات عمیق متفاوتی است که در هیچ سریال دیگری دیده نشده است و در آن شدت عشق و نفرت و کنترل آن ها را به شکل منحصر بفردی به شما القا می کند که به نظر می رسد بیش از حد مدیون بازی احساسی و زیبای کاراکتر نقش اول آن "یانگ آی لی" است. قابل توجه آنکه این سریال در دنیا (بخصوص آسیا) چنان اثر گذار بوده است که شهرت عجیب و جهانی برای "یانگ ای لیی" به دنبال داشته است.




و اما

۱. این دختر ۲۶ ساله ! دو بار تا مرز ازدواج پیش رفته اما هر بار اعلام نموده " پشیمان شدم"!

۳. لی یونگ 36 ساله به گونه ای در محافل ظاهر میشود که او را 25 ساله فرض میکنند و هیچ کس باور ندارد لی 36 ساله است.

۳. او میگوید روز ولنتاین را دوست دارد و اولین شاخه گل را به خانواده اش هدیه میکند.

***************************************************************

***************************************************************

***************************************************************

***************************************************************

***************************************************************

|+| نوشته شده توسط ركسانا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  |
 سوگند
 

ديروز كسي كه خيلي دوست داشتم دلم را شكست

براي شکستن شيشه دل نيازي به سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد می شکند

 

افسوس که تو هم شکستي

سوگند بي معرفت ديگران برات درس عبرت نبودن تازه خوبه شکستن قلبمو با گوشای خودت شنيدی حالا گفتی خوب موقعيته تا بشکن بشکنه منم بشکنم. ازت انتظاری ديگه داشتم ولی ....

پس

آره بخند و شاد باش براي اين دلي که تو هم موفق به شکستنش شدی 

تا که بوديم کسی پاس نمی داشت که هستيم

باشد که نباشيم و بدانند که بوديم .

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons------------Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386
 نارفیق






کاش می آمدی تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد مي زند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
اما اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
نگرانم .... نگرانم براي روزهايي که مي آيند تا از تو تاوان بگيرند
و تو ..... آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد ..... می دانم

من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر خودت
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد
تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و رفتي
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه یک فریب بود
دلی که براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتي
تا آنجا که توان داشتي فشردي
اما تو حتي نگاه هم نکردي ..... نگاه نکردي
می دانم نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست .... منم 
مني که دنيايم را به پايت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توي سرد دل
به چه سان اشک ريختم

که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و من تنها يه بازيچه ..... بازيچه
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم .... کاش
بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
روزها خواهد گذشت
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت
آنچه که با من و دلم روا داشتي
به تو بازخواهد گرداند
نه
 سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را آرزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟

 

|+| نوشته شده توسط ركسانا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 نامه ای به خدا...
 

سلام.
ميدونم که خوبي. از همون اول خوب بودي، الان هم خوبي، تا ابد هم خوب مي موني.
نمي دونم کي آخرين بار جواب سلامم رو دادي، يادم رفته. ولي خودت يادته.
نمي دونم الان چکار ميکني، داري کي رو عذاب ميدي، به کي داري کمک مي کني، حال کي رو مي گيري يا به کي داري حال ميدي. فقط اين رو ميدونم که ديگه منو تحويل نمي گيري.
اينو مي دونم که ديگه «من» هيچ جايي تو اون دستگاه عريض و طويلت ندارم. ديگه کاري کردي که صداي من به گوشت نرسه. چشمات رو هم به روي من بستي که ديگه قيافه ي نحس منو نبيني.
اشکال نداره، کاريش نميشه کرد. خدايي و هرکاري دلت بخواد مي توني انجام بدي.
مي دونم که الان هم اين نامه رو از من نمي گيري، ولي من ميدمش يکي ديگه تا بده بهت.
خودت دردام رو خوب مي دوني، گره هامو خوب مي شناسي، گيرهاي کارمو خوب بلدي، پس لازم نيست براي بار هزارم، يا صدهزارم، يا بار ... ام بهت بگم. اصلا اينجا جاش نيست تا حرفامو بهت بگم. نامحرم ميشنوه.
اين نامه رو نوشتم تا فقط بهت بگم که هنوز بهت محتاجم. به توجهت. به مهربونيت. به نگاهت.
اين نامه رو نوشتم تا خودمو خالي کنم. تا بهت يادآوري کنم که من هم هستم.
به خدا من هنوز هستم...
چرا ولم کردي؟ چرا بهم محل نمي ذاري؟ چرا تنهام گذاشتي؟
دکتر شريعتي ميگه: اگر تنهاترين تنها شوم، باز هم خدا هست.
ولي من الان تنهاترين تنهام، پس کجايي تو؟
مي دونم هستي، شک ندارم، ولي کجايي؟ چرا خودت رو ازم قايم ميکني؟ يعني اينقدر چندش آورم که حالت بهم مي خوره يه نيم نگاه بهم بندازي؟
يعني از اون گناهکاري که باهاش راه مياي، بدترم؟
يعني از اون کافري که به حرفش گوش ميدي، نجس ترم؟
يعني از اون سگي که به عو عوهاش جواب ميدي و يه تيکه استخون ميندازي جلوش، پست ترم؟
اشکال نداره... چاره اي ندارم... خدايي و زورت ميرسه...
ولي به خدا، به خودت قسم که کم آوردم... ديگه تحملم تموم شده... ديگه لبريز شدم...
يه ندايي بهم بده... يه گوشه ي چشمي بهم بنداز... به خودت قسم که حتي به نيم نگاهت هم راضيم...
خدا...
خيلي تنهام... چرا تنهام گذاشتي... چرا تنهام گذاشته... چرا به دادم نمي رسي...
مي بيني؟ افسرده شدم. خل شدم. زده به سرم. اينا رو مي بيني؟ مي فهمي که کم آوردم يعني چي؟ چرا دستم رو نمي گيري؟ چرا بهم لبخند نمي زني...
مگه تو خداي محمد و علي و عيسي نيستي؟
مگه خودت به اونا نگفتي که مهربون باشين، به داد درمونده ها برسين، جواب گداها رو بدين؟ پس چرا خودت به حرفاي خودت عمل نمي کني؟ پس چرا هواي منو نداري؟ پس چرا اين دستي که مدتهاست به طرفت دراز کردم رو پر نميکين، نمي گيريش؟
باشه... عيب نداره... تنهام بذار... کاريم نداشته باش... ولي ازت شکايت مي کنم، ازت نمي گذرم، به خودت شکايت مي کنم از خودت. ديگه نمي توني از زير اين يکي در بري...
تو که منو دوست نداري، پس چرا زودتر خلاصم نميکني؟ بذار گم بشم برم به جهنم تا از شرم خلاص بشي. ها؟
نه ميگي «بيا»، نه ميگي «برو»...
بازم دست از سرت بر نمي دارم. ولت نمي کنم. يعني در حقيقت، چاره ي ديگه اي ندارم جز دست به دامن تو شدن. کس ديگه اي رو جز خودت ندارم...
همه تنهام گذاشتن، تو هم تنهام گذاشتي. ولي من نمي ذارم که تنهام بذاري...
فقط اميدورام که يه روزي نرسه که ازت نااميد بشم... اونوقت همون کاري رو مي کنم که مدتهاست تو فکرشم... ميزنم به سيم آخر... تو که از من بدت مياد، اونجوري حسابي ازم متنفر ميشي. خلاص.

|+| نوشته شده توسط ركسانا در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 عیدتان مبارک
 اتحاد ملی انسجام اسلامی



 

سلام به فصل بهار سلام بر فصل شکفتن سلام بر قلبهایی که جایی برای بهار در نظر گرفته اند و سلام بر دستهای بی توقع که از دشت بهار شکوفه می چینند و به دوستاران بهار تقدیم می کنند

صمیمانه ترین تبریک و احترام را به مناسبت

 

فرا رسیدن بهار طبیعت خدمت شما 

 

دوستان عزیزم تقدیم می نمایم.

 

به ویژه

 

سوگند دوست داشتنی

راضیه مهربونم

و مینا .. الهام دوستای خوبم

 

با موفقیت روز افزون شما



|+| نوشته شده توسط ركسانا در چهارشنبه یکم فروردین 1386  |
 
 
بالا